<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یارا نویس ها</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 26 Sep 2009 04:23:09 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-462.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گاهی وقتا کوچکترین اتفاقات می تونن سر حالت بیارن و روزتو بسازن. مثل اینکه وقتی صبح اول صبح از خونه می زنی بیرون و تو این هوای دیوونه ی این موقع سال که یه لحظه سرده و ابری و یه ساعت بعد گرمه و آفتابی، وقتی باد خنک بهت می خوره حس کنی اندازه لباس پوشیدی و امروز نه قراره بید بید بلرزی، نه شرشر عرق کنی !! (هجو ترین لباس پوشیدن اصلا مخصوص این فصل ساله تو این کشور! واقعا مدیه برای خودش! مثلا تی شرت می پوشن-می پوشیم!- با شالگردن و چکمه! یا ژاکت و کلاه با دمپایی!! کلی باحاله برای خودش! البته این ربطی به موضوع نداشت، ولی اگر نمی گفتم گیر می کرد تو گلوم !)&lt;BR&gt;وقتی داری قدم زنون از هوا لذت می بری و می ری طرف خیابون اصلی و از دور می بینی اتوبوست اومده تو ایستگاه و اگرم بدوئی بهش نمی رسی، ولی یهو اتوبوس هوس می کنه سرجاش چند لحظه وایسه و بعدم چراغ قرمز می شه و مدت طولانی تری سر چهارراه می مونه و تو خیلی راحت بدون اینکه حتی بدوئی می رسی بهش کلی سرحال میای و روزت ساخته می شه. &lt;BR&gt;وقتی صبح قبل از رفتن نامه ی دوستت از ایران می رسه و خوندن حرفاش و دیدن دستخطش کلی خاطره رو برات زنده می کنه، روزت ساخته می شه.&lt;BR&gt;وقتی صبح قبل ازینکه خودت بیدار شی بهت زنگ می زنه و صبح به خیر می گه و هی ناز می کشه که پاشی بری دستشویی رو مفتخر(!) کنی و خوابو از سرت بپرونی، بازم روزت ساخته می شه.&lt;BR&gt;وقتی صبح قبل از رفتن سر کلاس یه لیوان فرنچ وانیلا با دونات می خوری و خوابو از سرت می پرونی و کامتو شیرین می کنی، بازم روزت ساخته می شه و پر می شی از انرژی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجور موقع ها اینقدر احساس خوشی می کنی که دلت می خواد همش بگی سلام زندگی! همه امون ازین خوشی های کوچیک داریم که روزمونو بسازن، مگه نه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 04:23:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=462</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-462.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-461.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چرا هیچ کس ازینکه شهره آغداشلو امی (emmy awards) برده حرفی نمی زنه؟؟ من که خودم اصلا نمی دونستم نامزد شده. دیشب داشتم از سر شکم سیری و بیکاری و بیشتر برای دیدن لباسای خانما امی رو نگاه می کردم که یهو دیدم جزو کاندیدای نقش دوم زن شهره آغداشلو رو هم اسم بردن و بعدم که جایزه رو برد کلی ذوق زده شدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هم حرف زدنشو اون بالا موقع تحویل گرفتن جایزه خیلی دوست داشتم، هم لباسشو هم دستبند سبزشو ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://yara86.persiangig.com/sho%202.jpg3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://yara86.persiangig.com/sho.jpg%201.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای کسایی که نمی دونن، می شه گفت امی ورژن تلویزیونیه اسکاره. اسکار مراسم فیلم های سینماییه و امی مراسم فیلم ها و سریالای تلویزیونی و هر سالم داره به شکوهش اضافه می شه و سعی دارن امی رو هم در سطح اسکار تو دنیا مطرح کنن چون به هرحال تلویزیون هم بخش خیلی بزرگ و مهمی از دنیای تصویره.&lt;BR&gt;شهره آغداشلو هم برای بازی تو فیلم house of saddam در نقش زن اول صدام حسین کاندید شده بود که جایزه رو هم برد خوشبختانه. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این &lt;A href=&quot;http://justjared.buzznet.com/2009/09/20/shohreh-aghdashloo-emmy-awards-2009/&quot;&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;لینک&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; توضیحات راجع به لباس و جواهراتش و حتی دستبند سبزش.&lt;BR&gt;اینم &lt;A href=&quot;http://www.dgshi.cn/content/200909/214025.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;لینک&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; توضیحات راجع به فیلمش و کاندید شدنش در امی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی اسمشو اعلام کردن گوینده به عنوان مشخصات شهره آغداشلو، گفت که متولد ایرانه و تو تهران به دنیا اومده. کاشکی می شد همیشه اسم ایران اینجوری به خوبی و تو بردن جوایز مهم اعلام بشه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 18:37:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=461</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-461.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-458.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی دونم چند بار دیگه باید تو زندگیم پیش بیاد تا متوجه شم پشت هر اتفاق به ظاهر بد یا غیر منتظره یه چیز خیلی خیلی خوب منتظرمه، اونقدر خوب که بهم نهایت حس خوشبختی رو بده و باعث بشه بخندم به همه ی حرص هایی که سر اون موضوع خورده بودم و خودمو سرزنش کنم که چرا اصلا می خواستم از اتفاق افتادن همچین چیزی جلو گیری کنم ! مگه خر مغزمو گاز زده بوده که می خواستم همین چیز خوبی برام اتفاق نیفته !! یعنی درست همون موقعی که کله امو کردم رو به آسمون و با خط و نشون به خدا گفتم &quot;داری گندشو در میاریا&quot; و دلم خواسته برم یه مشت تو چونه اش خورد کنم، همچین اوضاع عوض شده و از بدترین حالت به بهترین حالت چرخیده که خودمم انگشت به دهن موندم! ولی بازم که آدم نمی شم ! دفعه ی بعدم اگر یه ذره اوضاع بر وفق مرادم پیش نرفت لابد می خوام بازم برم اون بالا حالشو بگیرم!&lt;BR&gt;خدا جون، ما خیلی مخلصیما، غر و قاشمو نبین :)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 14:47:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=458</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-458.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-455.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;به نظر من پدر مادرایی که خیلی به بچه هاشون گیر می دن و همش انگشت تو چشم بچه هاشون می کنن و از همون دوران نوجوونی تا خرس شدگی بچه هه ولش نمی کنن و یه سره می خوان یا چکش کنن یا بهش امر و نهی کنن و محدودش کنن، خود مامان باباهه باهم خیلی مشکل دارن. یعنی دو حالت داره. اگر پدر مادره سرشون تو کار همدیگه(!) باشه و سرشون گرم هم باشه و باهم خوش باشن، اون استرسو به بچه نمی دن و صبح تا شب روش فوکوس ندارن، دق مرگش نمی کنن، همین که می ره و میاد بهش گیر نمی دن. یعنی اصلن نصف وقتشون تو خونه به همسرشون می گذره و فرصتی برای این گیر دادن های الکی ندارن ولی وای به وقتی که خود پدر مادر سرشون به هم گرم نباشه، خصوصا مادر. به نظر من مادر یه خانواده هرچقدر از شوهرش دلسرد تر باشه، بیشتر به بچه ها وابسته می شه اونم وابستگی از نوع بد. هم بچه ها رو نمی ذاه به استقلال شخصیتی برسن و آزادشون نمی ذاره هم خیلی زیاد و بیش از حد بهشون گیر می ده چون تو خونه سرش به شوهرش گرم نیست و برای اینکه بیکار نمونه برای خودش اینجوری سرگرمی جور می کنه !&lt;BR&gt;من خیلی تو دوستام می دیدم بچه هایی که همیشه از روابط خوب پدر مادرشون می گفتن و کلا آزادتر بودن، و بچه هایی که والدینشون رابطه ی سردتری داشتن و به همون نسبت هم آزادی هاشون محدود تر بود و درد سرشون با پدر مادر بیشتر. &lt;BR&gt;هوم؟ نظر شما چیه ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 08:27:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=455</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-455.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-453.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اخطار: این یک پست سراسر پی پی ای می باشد ! قبل از خواندنش، بهتر است نخوانیدش !!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه سری مسائل هستن در زندگی که تا کارت لنگشون نیفته اهمیتشونو صدسالم که بگذره نمی فهمی! چیزای خیلی به ظاهر ساده و کم اهمیت که همینجوری اصلن هم برات قابل توجه نیستن ولی وقتی از زندگانی حدف بشن جریانشون می شه جریان اره در ماتحت که نمی دونی باهاش چیکار باید بکنی !!&lt;BR&gt;فرض کن صبح کله ی سحر از خواب پاشی در عین اینکه دیشبش از لحاظ شکمی حسابی پرکار بودی و هنوز تا خرخره ات پره از چیزایی که خوردی ! بعد کورمال کورمال بری توالت، و توجه لازم رو مبذول بفرمایید که توالت حتما فرنگیه( دیگه تو ایرانم خیلیا توالت ایرانی نمی رن تو خونه هاشون، آره؟) یه چند دقیقه بگذره و حسابی از خجالت شکمت در بیای و از فشار روده و معده خلاص شی و یه دونه ازون آخیش های از ته دل بگی با خودت!!!! و همینجوریم که اسپری خوشبو کننده ی هوا رو در اوردی و داری سعی می کنی هوارو هم یه حالی بهش بدی بلکه نفست بیاد بالا، بخوای سیفون رو هم بکشی که بعد از چند بار تلاش بی حاصل بفهمی ای ددم وای که آب قطعه و با اینکه از یه هفته قبل همه جای ساختمون کاغذ چسبونده بودن و خبر داده بودن که فلان روز چند ساعتی آب قطع می شه باز تو یادت رفته !!! حالا تو بگو این اگه مثل اره تو ماتحت نیس پس چیه ! تو موندی و یه توالت تا خرخره پر(!) که سیفونش کار نمی کنه چون آب قطعه و مخزن توالتم خالی خالیه ! اصلن آدم فریک اوت می کنه والا !! تا چند لحظه که بگذره و به کله ات خطور کنه که بری از هرجا می شه یه شیشه آب پیدا کنی و بیای مخزن این کوفت گرفته رو پر کنی که فقط بشه سیفونو کشید و محتویاتشو خالی کرد و بعدم دیگه از ترست تا وصل نشدن آب حتی جیشم نری بکنی، چه برسه به ... ! اینجاس که می فهمی این سیفون چه نقش با عظمتی داره در زندگی روزمره!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا اینکه خوبه ! چند وقت پیش در جمع دوستان بحث همین وقایع محیرالعقول توالتی در جریان بود و بنده هم مصیبت بار اومده به سر خودمو به عنوان آس(!) داشتم رو می کردم که از مال همه فجیع تر بوده که یکی از دوستان برگشت گفت &quot;دیگه مجبورم کردی تجربه ی اسفناک خودمو برات بگم که دیگه اینقدر به تجربه ی خودت ننازی!!!&quot; &lt;BR&gt;آقا می فرمودن یه جا چند سال پیش تو ایران مهمونی دعوت بودن که از قضا خونه هم نوساز بوده و هنوز خاک بنایی کف خونه بوده که بچه های صاحبخونه خواستن قبل ازینکه اثاثو میارن یه حالی به خودشون بدن یه پارتی هم راه بندازن ! ایشونم جزو مهمانان بودن و در آخر شب که حسابی شکم چرونی کرده بودن و به مرز شکوفایی(!) رسیده بودن تشریف می برن تو توالت فرنگی منزل و خلاصه تخلیه و اینا... اونم از بالا و پایین!! همچین که سبک شده و تونسته از جاش پاشه سیفونو کشیده که اول یه صداهای قرچ قوروچ عجیب غریب شنیده و بعدم یه خورده آب اون تو چرخیده و یهو قل قل کرده و در عرض چند ثانیه هرچی تو توالت بوده سر ریز کرده و ریخته بیرون! حالا تو خودت تصور کن آدم چه حالی می شه ! یه جا مهمون باشی، توالتشونم تا بیخ پر کرده باشی و حالا تمام محتویات اون تو زده بیرون و ریخته کف دستشویی! خب من دیگه بقیه اشو نمی گم که چه اتفاقاتی افتاده ! ولی خب توام باشی لابد شروع می کنی با دست محتویات رو زمینو جمع کردن و دوباره ریختنش تو توالت دیگه !!!!&lt;BR&gt;یعنی خدا به روز آدم نیاره همچین بلایی رو ! می گفت بعدشم که خوب آبرو ریزی شده ملت مهمان اومدن کارشناسی کردن فهمیدن گویا یه خورده از گچ و سیمان اضافه ی بنایی ریخته بوده تو کاسه ی توالت و همین راهشو بند آورده بوده و خلاصه این دوست فلک زده ی ما هم که قرعه ی بدنامی افتاده بوده به نامش رفته و زرتی اونجا ...یده و باقی ماجرا ! خلاصه که رحمت به روح اونی که این سیفونو اختراع کرد !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 18:14:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=453</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-453.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-452.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فضولی کردن ماها تو کار هم و دخالت های بیجامون و انگشت تو چشم هم کردن و به روی همدیگه آوردن یه سری از مسائل که اصلا بهمون ربطی نداره و دلیلیم نداره که عنوان شن، فک کنم تو ژنتیک ما شرقیا مونده !( حالا دیگه خواستم یوخده هوای خودمونو داشته باشم نگم فقط ما ایرانیا !! چون کم ندیدم عربا و چینیا و هندیا و حتی روسیایی که فضولن و می خوان سر از کارت در بیارن ! ولی خوب دروغ چرا! بیشتر منظورم به خودمون ایرانیاس !!) &lt;BR&gt;حتی اینور دنیا که شما اگه فک کنی اونایی که اومدن اینجا کمی فرهنگشون متفاوت شده خیلی بیخود کردی و اشتباه کردی! ماها اگه این فرنگستونیارو شبیه خودمون نکنیم، خودمون شبیه اینا نمی شیم !! بارها شده از ترس این مردم خواستیم چیزی رو پنهان کنیم که حرف توش در نیارن، نخواستیم کل شهر ازش خبر دار بشن ولی اینقدر فضولی کردن و از خودتم که نتونستن چیزی در بیارن، از دور و وریا و اطرافیانت حرف کشیدن که یه وقت ندونسته از دنیا نرن! خصوصا که جامعه ی ایرانی اینجا هم کوچیکه و جمله هنوز تو راه حلقتونه که برسه به زبون، اونوخ اونور شهر دارن راجع به همون جمله هه غیبت می کنن و در حال رد شدن از چهلمین کلاغن ! ماشالا سرعت عملیم داریم برق آسا! توپ!! شما یه ف بگو، اون رفته نشسته تو فرحزاد دوسیخ جیگرشم خورده الان داره آروغ بعد از کبابشو می زنه ! یه مشکلی داری، مثلا دستت زخمه و به هزار و یک علتم نمی خوای کسی بدونه یه پارچه انداختی رو زخمه که بپوشونیش. اصلا نمی تونن رد بشن و حرفی نزنن! حتما باید انگشت تو چشت کنن و به روت بیارن که می دونن!! نمی تونن وانمود کنن که نمی دونن که ! حتما باید اطلاعاتشونو به رخت بکشن ! اولی رد می شه با قیافه ی مادر مرده ها می گه &quot;الهی بمیرم ! کی زخم شد این دستت؟&quot; دومی رد می شه &quot;می گه دکتر خوب می خوای؟&quot; سومی میاد می گه &quot; راست می گن زخم شده ؟؟ شنیدیم مث اینکه دستت نبوده ها ! یه جای دیگه ات بوده!! آره؟؟؟&quot; چهارمی رد می شه باهات تازه همدردیم می کنه! می گه &quot;شوهر نوه خاله ی عموی منم همین جای دستش زخم شده بود ولی طفلی مرد! حالا تو نگران نباشیا!! اون مرد، ایشالا تو حالا حالاها زنده باشی !!!!&quot; &lt;BR&gt;همینجور بگیر برو الی ماشاالله! کی ما می خوایم درست بشیم خدا هم خودش نمی دونه !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 04:01:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=452</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-452.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-450.aspx</link>
<description>با بعضی آدما فقط و فقط باید همین کارو کرد !
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://yara86.persiangig.com/026%20%5B%5D.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 05:44:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=450</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-450.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی </title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-449.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;زندگی می گذرد&lt;BR&gt;زین همه شام وسحر&lt;BR&gt;وین همه خوبی و شر&lt;BR&gt;از من و این همه درد &lt;BR&gt;وین همه ماه و وش و موی کمند&lt;BR&gt;این همه شور طرب&lt;BR&gt;مستی و عشق، وین چشم به در ماندنها&lt;BR&gt;وین همه سوز و صفا&lt;BR&gt;گریه و ساز به خدا هیچ نمی ماند باز!&lt;BR&gt;زندگی یک لحظه است...&lt;/EM&gt; </description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 17:44:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=449</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-449.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Date in the dark !</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-448.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند وقت پیش تو یکی از کانالای تلویزیون اینجا یه مسابقه ای دیدم به اسم date in the dark که خیلی جالب بود. جریان ازین قرار بود که دست اندر کاران برنامه میان ۳ تا مرد و ۳ تا زن که خودشون قبلا اعلام آمادگی کردن و گفتن دنبال یه زوج می گردن رو انتخاب می کنن. این ۳ تا مرد و زن به هیج وجه نه همو می شناسن نه همو می بینن و زنا رو تو یه خونه ی جداگونه با تمام تجهزات زندگی می فرستن مردا رو هم تو یه خونه ی دیگه. ماجرا هم اینجوریه که این دو گروه باید باهم date کنن تا ببینن کی از کدوم خوشش میاد، ولی قسمت هیجان انگیزش اینه که اینا به صورت معمولی date نمی کنن و همو تو تاریکی مطلق می بینن همیشه(یا در اصل همو نمی بینن)! &lt;BR&gt;دوربین اول به شما یه اتاقی که تو تاریکی ظلمات هست رو نشون می ده، می گه شرکت کننده ها همچین جایی باهم قراره ملاقات کنن، بعد شما با دوربینای مادون قرمز تو تلویزیون اونا و حرکاتشونو به طور واضح می بینن در حالی که اونا خودشون همو نمی بینن و فقط صدای همدیگه و می شنون و باهم صحبت می کنن. &lt;BR&gt;دفعه ی اول به صورت گروهی ملاقات می کنن و هر ۶تاشون باهم حرف می زنن و اسمای همو یاد می گیرن و باهم تا حدودی آشنا می شن، دفعه ی دوم قرارها تکی می شه و هرکی از صدا و مشخصات و حرفای هرکی که خوشش اومده اسمشو می ده عوامل برنامه و بعد می تونن به صورت دوتایی هم باهم ملاقات کنن. وقتی دوتایی می شینن کنار هم(همچنان در تاریکی کامل) اجازه دارن تا حدودی همو لمس بکنن و لابه لای حرفاشون مشخصات ظاهریشون رو هم به همدیگه می دن ولی بیشتر راجع به خودشون و کارایی که دوست دارن و تحصیلاتشون و اینکه چه نوع زندگی دارن صحبت می کنن و ملاک خوش اومدن یا نیومدنشون شخصیت طرفه. &lt;BR&gt;تو نوبت بعدی مجری برنامه میاد دخترا رو می بره خونه ی پسرا، پسرا رو هم می بره خونه ی دخترا و می گه می تونین برین سر کیف و چمدون همدیگه و لباسا و وسایل کسی که ازش خوشتون اومده رو ببینین! اینجاش که دیگه خیلی بامزه اس، مثلا پسرا سراغ اولین چیزی که می رفتن لباسای زیر دخترا بود که سایزشو ببینن !! دخترا هم مدل لباس و کت و شلوار پسرارو بررسی می کردن و سعی می کردن تیپ و قیافه اشونو تشخیص بدن! خلاصه اینا همچنان هی تو تاریکی همو می بینن و باهم حرف می زنن تا اینکه آخرش..... والا راستشو بخواین منم نمی دونم آخرش چی می شه !! بنده فقط تا جایی دیدم که دیگه تو تاریکی داشتن make out (به جان خودم معادل فارسیش خیلی قبح انگیزناکه! همین انگلیسیشو می گیم که یوخده آبرومند تره!) می کردن ولی احتمالا بعدش به جاهای باریکتر هم می رسه و در آخر هم لابد بالاخره اینا تو روشنایی هم همو می بینن دیگه! چه بدونم والا !!&lt;BR&gt;ولی کلا موضوع جالب همین ندیدن قیافه و تیپ و ظاهر طرفه اونم خصوصا تو برخوردای اول. اینکه واقعا ماها خودمون تو برخوردامون تا چه حد ظاهر طرف رومون تاثیر می ذاره و چقدر شخصیتش؟ یاد چت کردن افتادم خصوصا چند سال پیش که تو ایران خیلی تبش داغ شده بود و همه اینترنتی باهم آشنا می شدن. بعد یهو می دیدی دختره عاشق سینه چاک یه پسری شده بدون اینکه ببینتش ولی می گه عاشق اخلاقیات و شخصیتش شدم !! البته به چت اصلا نمی شد اعتماد کرد چون آدما خیلی راحت می تونستن تظاهر کنن به چیزی که نیستن، ولی اگر واقعا تو زندگی امکان این بود که آدم دو دفعه ی اول مثلا یه کسی رو بدون دیدن ظاهرش بشناسه و راجع بهش قضاوت کنه خیلی جالب می شد !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 15:47:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=448</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-448.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست،راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-447.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چند روز پیش داشتم کتابامو مرتب می کردم که حافظ کوچیکی که با خودم از ایران اورده بودمو پیدا کردم. هوس کردم همینجوی یه نیت بکنم و فال بگیرم. یه زمانی که این حافظو توی مستراح هم از خودم جدا نمی کردم و برای دست به آب رفتنمم سوال جوابش می کردم طفلی رو !!! دیگه از دست من دیوونه شده بود، به خاطر همین چند وقتی فرستاده بودمش مرخصی. منتها دیگه بعد از این همه مدت گفتم یه یادی ازش بکنم و نیتی کردم و فال گرفتم. معلوم بود تو مرخصیم حسابی بهش خوش گذشته و کله اش باد خورده چون همچین درست درمون جواب منو داد و بیت به بیت برام خط و نشون و کروکی کشیده بود و تازه اون وسطش اسمم رو هم اورده بود که دیگه یه حال اساسی داده باشه بهم، که خودم شاخ در اورده بودم. واقعا یکی از لذت های دنیا همین خوندن شعرهای قشنگ اونم به زبان فارسیه، مظلوم و بیچاره اونایی که نمی تونن اینارو بخونن ! دیگه اینبار اینجوری نبود که یه نیتو به ۵۰ روش مختلف بگم و هی فال بگیرم و حافظ بیچاره رو هم به گوگیجه بندازم، از رو همون شهر چند دوری خوندم و از فرط خوشگلیش تازه یه کاغذم برداشتم و همینجوری دلی برای خودم نوشتمش تا خوب حال کنم باهاش. &lt;BR&gt;الکی الکی یه وقتایی چه چیزایی کوچیکی می شن یه لذت لحظه ای برای آدم، نه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* داشتم برای دوستم از همین شعر حافظ می گفتم، گفت &quot;حیف حافظ ندارم برای منم فال بگیری&quot;. گفتم &quot;مولانا داری؟&quot; گفت &quot;نه! سهراب سپهری دارم !!&quot; گفتم &quot;پاشو بیارش!&quot;  همچین کج کج و چپ چپ نگام کرد و تازه به نگاهم اکتفا نکرد و زبونیم گفت که &quot;خدا شفات بده!&quot; ولی بعدش رفت اورد و بهش گفتم نیت کنه. به مدل خودم براش با سهراب فال گرفتم! همچین وقتی خوندمش و نیتشو پرسیدم، درست حسابی جوابشو داده بود که خودشم چشاش چهارتا شده بود !! فرض کن نیتت راجع به این باشه که الان در حال حاضر تو زندگیت باید به کجا بری و چی کار کنی و حکمت فلان چیز چیه بعد سهراب جواب بده &quot; کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم/ پشت دانایی اردو بزنیم/ دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم/ صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم/ هیجان را پرواز دهیم/ روی ادراک فضا،رنگ، صدا، پنجره، گل نم بزنیم، آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی/ ریه را از ابدیت پر و خالی کنیم....&quot;&lt;BR&gt;کی می گه فقط می شه با حافظ فال گرفت ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;** این روزا از زندگی راضیم. از اتفاقاتی که داره توش می افته(البته به غیر از امتحانای آخر ترمش که دوباره بیخ گلوم وایساده !! آخ از امتحانا، آخ !!!) ولی این روزا زندگی رو دوست دارم، خوبه. خصوصا اتفاقات جدیدش :)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 03:16:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=447</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-447.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
